|
|
|
|
|
منیک برادری داشتم که سالها پیش فوتکرده بود اسم اون مصطفی بود اون در بیمارستان بهمن یزد در تا ریخ ۵/۴/۱۳۶۱ به دنیا آمده بود وبرادر علیرضاهم در همان روز ودر همان بیمارستان به دنیا امده بود ودوران دبستان وراهنمایی را باهم سپری می کردن تا در سال۱۳۷۸ برادرم فوت کرد من نمی دانستم بین برادر علیرضا ومادرم چه چیزی هست تا اینکه فهمیدم حتی آنها از نظر شکل ظاهری هم شباهت عجیبی به هم داشتند مادرم انگشتر مرا برداشته بود و به علی داده بو او هم چون من را می خواست انگشتر را به سمت برادرش پرتاب کرده بود و گفته بود انسیه این را پس داده وگفته است به صورتت پرتاب کنم من هیچ کدام این ها را نمی دانستم
تا اینکه برایم خبر اوردند علیرضا تورا دیگر نمی خواهد من خون گریهمی کردم وقتی دیدم برادرش به من علاقه دارد برای این که علیرضا را بسوزانم با برادرش علی ازدواج کردم وفقط فقط هدفم خورد کردن علیرضا بود که بعد از ۲ سال زندگی بابرادرش و سفید کردن موی علیرضا وخورد کردن او زیر پاهایم فهمیدم شوهرم با کمک مادرم انگشتر را بردا شته و به علیرضا گفته بودند که من از اونفرت دارم واونقدر در مورد من چیزهای بدی به دروغ گفته بودن که او هم از من بدش آمده بود
وحالا من می سوزم چون اون زیر پاهام خورد کردم علیرضا هنوز داماد نشده و من شوهرم با اختلافات زیادی همدیگر را تحمل می کنمی من هروز بنم باید کبود باشد یه روز شانسکی زنگ خانه یپدر شوهرم زدم وعلیرضا تلفن را برداشت و همه چیز را بهمن گفت ولی حالا من چه باید بکنم از این زندگی خسته شدم ای خدا کمکم کن پدر شوهرم چند شی قبل به سمت من آمد تا مرا بزند و شوهرم هم نگاه میرد آن برای یک دعوای کوچک بین من وشوهرم علیرضا مرا میدید که نمی تواتنم از خود دفا کنم او فقط فقط اشک می ریخت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 5:3 توسط حمید تنها
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:19 توسط حمید تنها
|
|
||